تبلیغات
بشرویه؛دیروز،امروز،فردا - مطالب تاریخی،گردشگری
 
بشرویه؛دیروز،امروز،فردا
زیباگلیست بشرویه بر دامن کویر
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سرخ زبان
چهارشنبه 1394/01/19 :: نویسنده : سرخ زبان
در یک نگاه:

1

2




ادامه مطلب


نوع مطلب : بشرویه، تاریخی،گردشگری، 
برچسب ها : نوروز94، بشرویه،
لینک های مرتبط : بشرویه،نوروز90تا93،
شنبه 1393/10/20 :: نویسنده : سرخ زبان

11

« محمد تقی » سینی شربت را برداشت و به باغ رفت. فرزندان قائم مقام فراهانی- علی و  محمد- و برادرزاده اش- اسحاق- در كنار استاد مكتبخانه ایستاده بودند. قرار بود قائم مقام از فرزندانش امتحان بگیرد تا ببیند چقدر در مكتبخانه تعلیم دیده اند. وقتی او یكی دو سؤال كرد، آن ها نتوانستند جواب درست بدهند. قائم مقام، سگرمه هایش در هم رفت. محمد تقی كه گوشه ای ایستاده بود تا ظرف ها را ببرد، جلو آمد و پرسید؟ اجازه هست من جواب بدهم : قائم مقام با ناباوری به او نگریست و گفت : اگر می دانی بگو و محمد تقی، پاسخ سؤال ها راگفت. دهان قائم مقام از تعجب باز ماند. بی درنگ پرسید؟ بگو ببینم این ها را از كجا یاد گرفته ای

وقتی برای شاگردان مكتبخانه غذا می برم، از زبان استاد می شنوم.

آفرین! آفرین پسر كربلایی محمد قربان!

قائم مقام، رو به پیشكار خود گرد و گفت به این پسر باهوش، چند سكه طلا هدیه بدهید محمد تقی با بغض گفت من هدیه نمی خواهم، فقط می خواهم اجازه بدهید در مكتبخانه درس بخوانم . قائم مقام كمی به فكر فرو رفت و بعد گفت:

«. تو لیاقت داری، از فردا هم می توانی به مكتبخانه بروی » :

اشك شوق در چشم های محمدتقی درخشید و با خوشحالی تا انتهای باغ دوید.




ادامه مطلب


نوع مطلب : تاریخی،گردشگری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1392/10/26 :: نویسنده : سرخ زبان




نوع مطلب : بشرویه، تاریخی،گردشگری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات، تاریخی،گردشگری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1392/10/25 :: نویسنده : سرخ زبان



ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات، تاریخی،گردشگری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :